Who...?{P3}
حس خنکی روی پوستش...پتوی گرمی که روی بدنش افتاده بود..با دیشب فرق داشت..!
دیشبی که با وجود تمام درد توی بدنش و زخم نسبتا عمیق روی پهلوش فقط دویده بود. نمیدونست به کجا، فقط دوید تا از کابوسش فرار کنه.
و در نهایت به خونه دوست نه چندان صمیمی اش پناه آورده بود.
پلک هاش رو اروم از هم فاصله داد و تنها چیزی که حس کرد کرختی تمام بدنش بود. انگار نمیتونست تکون بخوره.
حتی نمیدونست این چیزی که حس میکنه چیه، فقط سنگین بود.
بختک؟نه... خواب نبود. نفسش رو با صدا بیرون داد و سعی کرد تا حداقل دستش رو حرکت بده و پتو سنگین روی بدنش رو کنار بزنه.
اما در لحظه دستی دور بازوش رو گرفت، مثل دیشب نه، به نرمی.. آروم و محتاط...
سرش رو سمت مخالفی که خوابیده بود برگردوند و با چهره محوی رو به رو شد.
هنوز تار میدید و پرده ای جلوی چشمهاش رو گرفته بود که به شدت اذیتش میکرد.
_ آروم.. آروم.. بیدار شدی..؟
پلک های محکمی زد که دیده ی تارش از بین رفت و ناجی دیشبش رو دید.
خواست تا سمت مرد برگرده که با درد وحشتناکی که توی پهلوش پیچید صداش بلند شد.
هوا رو عمیق به ریه هاش میکشید و پلک هاش رو محکم روی هم فشرد.
کریستوفر با فهمیدن قصد دختر آروم سرزنشش کرد و خودش با گرفتن دو طرف بازوهاش بدنش رو روی تخت صاف کرد.
_..پهلوت زخمیه لنا!.. تکون نخور..
چشمهاش رو بعد از کلنجار رفتن با درد پهلوش باز کرد و موقعیتش رو کامل درک کرد.
اینکه کجاست، چیشده، چرا اینجاست و این مرد.. کیه؟
اما هنوزم درد زخمش اجازه حرکتی رو بهش نمیداد.
کریس پتو رو آروم از روی بدن دختر کنار زد تا برای بار هزارم از خونریزی نکردن دوباره زخمش مطمئن بشه و با ندیدن لک قرمزی روی لباس سفید رنگی که برای خودش بود لب زد.
_یچیزی برات میارم تا بخوری.. فعلا باید استراحت کنی..
عقب کشید و دست دختر رو بین دست هاش گرفت.
_نباید حرکت کنی.. باشه؟
و در همون حین از کنار تخت بلند شد و سمت در رفت.
ظرف غذای ساده ای رو که براش اماده کرده بود رو کنار عسلی تخت گذاشت و سمتش برگشت.
دستش سمت پیشونیش رفت تا از دمای بدنش مطمئن بشه و در نهایت به چشمهای قرمز و خمار دختر خیره شد.
_بهتری..؟ برات یچیزی اماده کردم.. باید بلند شی..
لنا از فهمیدن اینکه با دوباره بلند شدنش درد پهلوش نفسش رو میبره اخم بی جونی کرد و قبل از اینکه حتی بتونه لب باز کنه دست کریس زیر کمرش رو گرفت و از تخت فاصله داد.
ساعد دستش رو تکیه کرد و به آرومی فقط روی تخت کمی بالاتر اومد تا بتونه چیزی بخوره.
پتوی روی بدن دختر رو مرتب کرد و تار موهای تیره اش که روی صورتش ریخته بودن رو آروم کنار زد. کی به خودش اجازه داده بود تا انقدر لمسش کنه... !؟
.
.
.
I don't know to continue this or no-
(خیلی بی برنامه آپلودش کردم-
اگه لایک خوبی بگیره ادامه اش میدمʕ •ᴥ•ʔ
اصلا بهم بگید دوستش دارید یا نه-)
دیشبی که با وجود تمام درد توی بدنش و زخم نسبتا عمیق روی پهلوش فقط دویده بود. نمیدونست به کجا، فقط دوید تا از کابوسش فرار کنه.
و در نهایت به خونه دوست نه چندان صمیمی اش پناه آورده بود.
پلک هاش رو اروم از هم فاصله داد و تنها چیزی که حس کرد کرختی تمام بدنش بود. انگار نمیتونست تکون بخوره.
حتی نمیدونست این چیزی که حس میکنه چیه، فقط سنگین بود.
بختک؟نه... خواب نبود. نفسش رو با صدا بیرون داد و سعی کرد تا حداقل دستش رو حرکت بده و پتو سنگین روی بدنش رو کنار بزنه.
اما در لحظه دستی دور بازوش رو گرفت، مثل دیشب نه، به نرمی.. آروم و محتاط...
سرش رو سمت مخالفی که خوابیده بود برگردوند و با چهره محوی رو به رو شد.
هنوز تار میدید و پرده ای جلوی چشمهاش رو گرفته بود که به شدت اذیتش میکرد.
_ آروم.. آروم.. بیدار شدی..؟
پلک های محکمی زد که دیده ی تارش از بین رفت و ناجی دیشبش رو دید.
خواست تا سمت مرد برگرده که با درد وحشتناکی که توی پهلوش پیچید صداش بلند شد.
هوا رو عمیق به ریه هاش میکشید و پلک هاش رو محکم روی هم فشرد.
کریستوفر با فهمیدن قصد دختر آروم سرزنشش کرد و خودش با گرفتن دو طرف بازوهاش بدنش رو روی تخت صاف کرد.
_..پهلوت زخمیه لنا!.. تکون نخور..
چشمهاش رو بعد از کلنجار رفتن با درد پهلوش باز کرد و موقعیتش رو کامل درک کرد.
اینکه کجاست، چیشده، چرا اینجاست و این مرد.. کیه؟
اما هنوزم درد زخمش اجازه حرکتی رو بهش نمیداد.
کریس پتو رو آروم از روی بدن دختر کنار زد تا برای بار هزارم از خونریزی نکردن دوباره زخمش مطمئن بشه و با ندیدن لک قرمزی روی لباس سفید رنگی که برای خودش بود لب زد.
_یچیزی برات میارم تا بخوری.. فعلا باید استراحت کنی..
عقب کشید و دست دختر رو بین دست هاش گرفت.
_نباید حرکت کنی.. باشه؟
و در همون حین از کنار تخت بلند شد و سمت در رفت.
ظرف غذای ساده ای رو که براش اماده کرده بود رو کنار عسلی تخت گذاشت و سمتش برگشت.
دستش سمت پیشونیش رفت تا از دمای بدنش مطمئن بشه و در نهایت به چشمهای قرمز و خمار دختر خیره شد.
_بهتری..؟ برات یچیزی اماده کردم.. باید بلند شی..
لنا از فهمیدن اینکه با دوباره بلند شدنش درد پهلوش نفسش رو میبره اخم بی جونی کرد و قبل از اینکه حتی بتونه لب باز کنه دست کریس زیر کمرش رو گرفت و از تخت فاصله داد.
ساعد دستش رو تکیه کرد و به آرومی فقط روی تخت کمی بالاتر اومد تا بتونه چیزی بخوره.
پتوی روی بدن دختر رو مرتب کرد و تار موهای تیره اش که روی صورتش ریخته بودن رو آروم کنار زد. کی به خودش اجازه داده بود تا انقدر لمسش کنه... !؟
.
.
.
I don't know to continue this or no-
(خیلی بی برنامه آپلودش کردم-
اگه لایک خوبی بگیره ادامه اش میدمʕ •ᴥ•ʔ
اصلا بهم بگید دوستش دارید یا نه-)
- ۷۱۵
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط